|
می خواهم کویر باشم تا جز ساحل چشم اندازها کسی پایانم را نبیند و
جز شرنگ سوخته آفتاب چیزی سیرابم نسازد و جز شبهای سیه زاد فرتوت دیگری
آشنای لحظه هایم باشد
می خواهم افق باشم تا سیراب کننده کویر تشنه ی نگاه ها گردم و
افسونگر امید نا امیدان شوم وسرگرانیهای طبیعت را مرزی باشم.
می خواهم سیراب باشم تا اگر مردمی به گمان آب به سویم شتافتند زودم
بشناسند و خویشتن را به دامن تلالو دروغینم نیفکنند و حاصل هستیم را یک
نیستی پر شکوه بینند
می خواهم جویبار باشم تنها گوش خستگی ناپذیر از زمزمه ی آبها و
تکاپوی ریگهای نرم و امیدوار
می خواهم روستا باشم تا شبهایی آرام و روزهایی بی تفاوت همدمم
گردند حاصلها در دامنم برویند و شباهنگهای دربدردامن شبهایم را به آتش حق
حق خویش بسوزانند
می خواهم سنگر باشم تا قلب یک فداکار وطن در میان کالبد سختم بتپد
و یک دریا آتش پاس و امید و پایداری استخوانهایم را ملتهب سازد و گهگاه
غرور عشقی بر سرم سایه اندازد
می خواهم غم باشم تا به دلهای از جان عزیزتر بنشینم و در غرقاب
طبیعت زورق وفای مقدس با شم و شبهای بی فرجام و روزهای سیاه را از اندوه
تهیدستی رهایی بخشم. |